به حرف می آیند
نه با صدا
با خاطره
همه سکوت این سالها را
شعر می کنند
می سرایند
و ضجه گام های دخترکی تنها
در کوچه پس کوچه های تردید یک نگاه
ریتم دغدغه های مضطرب می شود
آرام آرام
شبهای این شهر را
به استعمار ترانه این قدم های بدون هدف در می آورد
هنوز هم کار های ناتمام دارم
بعد از مرور همه خیابان های تاریک
با خاطره ها قرار دارم
مرا به شام در رستوران رویا دعوت کرده بود
اما وقتی برگردم
دیگر کاری نمی ماند
فقط یک سیگار
و دودهای گرمی
که همه سینه ام را اشباع می کند
آنوقت میتوانم تمام لحظه هایم را دار بزنم
خودکشی بهشت است وقتی دنیای بی تو جهنم باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ساعت 13:31  توسط آرزو عبدالله پور |
دلتنگی.......ما را در سایت دلتنگی.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101